درباره وبلاگ:
آرشیو:
طبقه بندی:
آخرین پستها:
پیوندها:
نویسندگان:
آمار وبلاگ:
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پستها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قدیما میگفتند برای عشقم پشگل دود میکنم وهارهار میخندیدند ولی انگار حدی و واقعی است
چون این باجناق عاشق پیشه ما برای سلامتی خانمش عنبر نسا دود میده و دودش رو به خوردش میده. البته انگار واقعا خاصیت ضدعفونی کنندگی داره
خدا از کارهای بی تربیتی بدش میاد. هی با پیامبر و اینها گفت نکنید . مردم گوش نکردند
ایدز رو فرستاد هرکی کار بی تربیتی کرد مریض شه بمیره.
دید فایده نداره.
کرونا فرستاد هرکی بوس کرد و بغل کرد بیفته بمیره
اگه اینم جواب نده، در گام بعدی یه ویروس بیاد هرکی زنها رو دید بزنه یا متلک بگه، میمیره
خوب کرونا هم آمد. به لیست سیاه fatf هم پیوستیم.
انتخابات مجلس هم برگزار شد. خطر جنگ سوریه و ترکیه و دخالت ناتو و روسیه هم وجود داره و بقیه داستانها.
زندگی هم جریان داره. دیشب فیلم نبات رو دیدم. خوب بود. نشون میداد بزرگ کردن یه بچه بی مادر چقدر سخته.منچیز دیگهای ازش نفهمیدم. البته اینم فهمیدم که گاهی با اینکه عاشقی نمیتونی ببخشی.
فعلا همین
من از اینکه یکی بره رو مخم و شروع کنه غرهای نامربوط زدن خیلی شاکی میشم.
یعنی تا مرز دیوانگی میرم.
و من نمیدونم چرا زنها این مواقع اینقدر حرفهای رو مخی میزنند.
واقعا چرا؟
آخه چرا؟
کاش یه خال رو پیشونیشون بود که قوی اینطوری میشد تغییر رنگ میداد. هم ما میفهمیدیم و خودشون
دقت کنید ما عموما اسم برندهها یادمونه و برای اونها ارزش قائل هستیم. میدونیم کی لامپ رو ساخت. ولی نمیدونیم بجز ادیسون دیگه چه کسانی تلاش کردند و موفق نشدند. در اصل همه اونها هم در این پیروزی سهم دارند. هرکسی به اندازه خودش.
ولی در سیستم فعلی فقط برندهها بخصوص برنده آخر مهمه. ولی قطعا کسی که اولین بار اورست رو فتح کرد از زحمات و تجربیات بقیه اونهایی که تلاش کردند و نشد هم استفاده کرده است
شنبه 12 بهمن 1398-12:43 ب.ظ
گاهی آدم خاطرات خوشی که تو یه آپارتمان ۲۵ متری درست می کنه و داره از خاطرات یک ویلای صدمتری بیشتر و بهتره.
یا تعداد رابطه های خوبی بیشتره
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیشب آخر شب رفتم کمی فوتبال با پسرم بازی کردم.بعد عرق کردم و امدم خونه. خواستم برم حموم که دخترم صدام کرد و گفت می خوام باهات حرف بزنم.
رفتم پیشش.گفت کمبود محبت گرفته و باید بیشتر بهش توجه کنیمو بغلش کنیم و بیشتر تشویقش کنیم و برای خودش دوستش داشته باشیم و ازین حرفها.
قرار شد با محبت تر باشم ولی سرما خوردم
من از اینکه یکی بره رو مخم و شروع کنه غرهای نامربوط زدن خیلی شاکی میشم.
یعنی تا مرز دیوانگی میرم.
و من نمیدونم چرا زنها این مواقع اینقدر حرفهای رو مخی میزنند.
واقعا چرا؟
آخه چرا؟
کاش یه خال رو پیشونیشون بود که قوی اینطوری میشد تغییر رنگ میداد. هم ما میفهمیدیم و خودشون
تعداد صفحات : 2