خانمم حالش خوب نیست. متاسفانه هر وقت هم خانواده ام میآن تهران و میرن بدتر میشه. در حالیکه ازشون متنفره، خیلی رو حرفاشون حساسه . به نظرم خیلی تو رقابت است.
نمیدونم.
این روزها دو طرفه تو فشاره. از یه طرف فکر کنم با خواهرش و باجناق جدیده تو رقابت است. از یه طرف با جاری.
و تحمل اینهمه فشار رو نداره. لذا رد داده.
میخواد بده خونه جدا بگیره و تنها زندگی کنه. گاهی میکه بیا جدا شیم.
گاهی چیزهای دیگه. کلا به نظرم هیچ نمیشه رو حرفاش حساب کرد.
مقدمه رو گفتم. پس حالش خوب نیست. حالا مسئله اینجا ست که مسولیت من چقدره؟
به نظر خودم منهم تو خراب بودن حالش مسولم. درسته بخاطر سبک اشتباه زندگی و نگاهش به اینجا رسیده.ولی منم نباید ولش کنم و بزارم بده بیفته تو چاه.
از طرفی بفکر میکنم این بی ذوق شدنم بخاطر غرهای اون است. مرتب در حال غر زدن است. و خوب معلومه که این حال آدم رو خراب میکنه. همه اش داره میناله و منو مقصر همه چی میدونه. البته گاهی حالش خوبه.
باید بهش روحیه بدم.