صبح حدود هشت و نیم بلند شدمو صبحانه ردیف کردم. برخلاف روز اول که کلی مخلفات چیده بودم و کسی بلند نشده بود، این دفعه خورشت دیشب کا نوعی قیمه بود و زیاد امده بود را با بستن به اب و رشته تبدیل به سوپ کردم.
یهو برادر زن کوچیکه زنگ زدو گفت برادر بزرگه فوت کرده. ول فعلا مخفی کنیم.
ولی زود لو رفت و .... .
برادر زن بزرگم که امروز فوت کرد، جوون بود.حدود ۴۳ با زن و بچه